زان یار دلنوازم شکریست یا شکایت بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم هرکه آرد سخن از عشق به آن می خندم این خنده که می بینی از صد گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که به آن می خندم
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط تنهاتر از تنهایی
|


نگران، آن دو چشمان است...
آن دو چشمان است،
دورسوی آن دو سهيل که بر سيبستان ِ حيات ِ من مينگرد
تا از سبزينهی نارس ِ خويش
سُرخ برآيد.
در فراز کن که سهيل ميزند!
ستارهگان ِ همارهبيدارم،
و دروازههای افق
بر نگرانيشان گشوده است.
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط تنهاتر از تنهایی
|

جایی روم که جنس وفا را خرد کسی نام متاع من به زبان آورد کسی یاری که دستگیری یاری کند کجاست؟ گر سینه ای خراشد و جیبی دَرَد کسی ی کش این بر است چرا پ یاریست هرچه هست و ز یاری غرض وفاست شاخرورد کسی
![]()
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط تنهاتر از تنهایی
|

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
باران
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
+
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط تنهاتر از تنهایی
|


مرا
تو
بي سببي
نيستي
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه ي تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني است، كه آزادي را
به لبان برآماسيده ي گل سرخي پرتاب مي كند؟
ورنه،
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست
نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
و دلت
كبوتر آتشي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط تنهاتر از تنهایی
|


در اين بن بست
مبادا که گفته باشي دوستات ميدارم.
دلات را ميبويند
روزگار ِ غريبيست، نازنين
کنار ِ تيرک ِ راهبند
تازيانه ميزنند.
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبيست، نازنين
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و ترانه را بر دهان.
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبيست، نازنين
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط تنهاتر از تنهایی
|
